|
خاطره-شعر-هر چی که بخوای
|
شماره عوضی نبود
صدا عوضی نبود
چیزی اما عوض شده بود
جمله ها کوتاه تر شده بودند![]()
نمیدانم تو با چند نفر
به ان باغ رفته بودی
یا با چند نفر به انجا خواهی رفت
من اما تنها با تو
به ان باغ رفته ام
و دیگر هم هرگز انجا را نخواهم دید
همان طوری که مثلا امیرکبیر را
دیگر کسی در باغ فین نخواهد دید![]()
انگار این که من هر جا میرم یه اتفاق خارق العاده میفته صد در صدی شده
اون از
اون هفته که داشتم غرق میشدم.اینم از دیروز نمایشگاه کتاب که با دانشگاه
رفتیم.چهارشبنه برا خوابیدن با مژگان رفتیم خوابگاه.خیلی جالب بود.تا 2 با صبا
بیدار موندم و 4 فاطی صدام زد.دلم میخواست خفش کنم.خوابم
میومد.خواب....خواب....خواب....![]()
تو دلم کلی به صبا فحش دادم
ساعت 4.30 بودیم دم در خوابگاه ولی ساعت 7
صبح حرکت کردیم
راه 2 ساعته رو 7 ساعت طول کشید که برسیم
راننده ماشینو
با لاک پشت اشتباه گرفته بود
تو راه مردم.این از راه.ساعت 6 غروب قرار
گذاشتیم که خیابون 17 ماشین رو ببینیم.ولی کل خیابون 17 که خوبه حتی
16-18-19 رو هم که گشتیم ندیدیمشون
زیر گذر رو حدود 4-5 بار ازش گذشتیم
دیگه داشتم خفه میشدم که یهو ماشین اقتصادیها رو دیدیم.انگار تازه به تنم جان
افتاده بود
نشستیم تو و تا جایی که میشد اب خوردم.تو راحتیه محض بودیم که یهو
خانم .... از مسئولامون بهم زنگ زد و گفت کجایین که گفتم تو ماشینه اقتصاد
هستیم.گفت خیابون چند گفتم 17.گفت بیاین بالاتر به ما میرسین.من و مگانی هم
نیست که بچه های تابعی هستیم.دوباره کوله بار رو بستیم و کتابا رو گرفتیم که
بریم.ولی بازم نیافتیم.انگار اب شده بودن.هی میگشتیم هی نبودن.بازم برگشتیم
سمت ماشین اقتصاد که اونم از دست ندیم.با هزار مکافات تونستم خانم .... رو
بگیرم که دیدم خانم دست پیش رو گرفته که پس نیفته.بهم میگه ما حرکت کردیم
ولی برا شنبه به دکتر کلانتری(رئیس دانشکده)گزارش میکنم.دلم میخواست هر
چی فحش که تا حالا یادم دادن نثارش کنم
ولی کوتاه اومدم و گفتم قبل از اینکه
شما زحمت بکشی خودم اینکار رو میکنم.اقای...(مسئول اقتصادیها)شمارشو
گرفت و بهش زنگید.هر چی تو دهنش بود بهش گفت.منم دلم خنگ شد.مژگانم که
فقط نق نق میکرد.ولی راه برگشت خیلی خوش گذشت
حدود 3 صبح رسیدیم
خونه.تمامه امروز رو خواب بودم.
سه شنبه میان ترم دارم.کل جزوه با یه فصل کتاب.که هیچی نخوندم
قرار شد فردا
با مژگان باهم بخونیم.تا چه شود.![]()
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
نمیدونم از کجا شروع کنم.این چند روز خیلی پر حادثه بود.اولیش اینکه دکتر کاتوزیان
رو از نزدیک دیدم اونم با خانمش.دانشگاه سخنرانی داشت.اونروز هم مثل همیشه
کلاس ادبیات و خواب موندم
چهارشنبه بود.برا ساعت 10 یه کلاس دیگه داشتم که
ساعت 9.30 با صدای وینگ وینگ تلفن از خواب پریدم.مژگان بود که گفت زودی
بیا.بهش گفتم ok ولی خیال رفتن نداشتم چون شب قبلش ساعت 3-4 صبح خوابیدم
اصلا نمیشد با خودم کنار بیام که از تخت خواب دل بکنم.ولی تا مژگان گفت میره
امفی تاتر چون همه رفتن اونجا تازه یادم افتاد که کاتوزیان قرار بیاد دانشگاه.از جام
پریدم تا حدی که خودمم باورم نشد.تازشم تو تاریخ سابقه نداشت اقدر سریع حاضر
شم.یه ربع بعد بودم دم در خونه.فقط یه ربع بعدها
کلاس 10 هم تشکیل نشد چون
کسی نبود که بخواد تو کلاس بمونه .تمام کلاسای دانشکده ی ما خالی بود.انقد خالی
که حتی یه ادم هم تو کل دانشکده نبود.اخه اکثر کتابای حقوقی ما از کاتوزیانه.امفی
تاتر هم که ماشالا پر بود از بچه های دانشکده ی ما
دیگه جا برا خود انسانی ها
نبود.فکر هم نکنم براشون جالب باشه که بخوان کاتوزیان رو از نزدیک ببیننش اخه
اصلا نمیشناسن.دلم میخواست از همون فاصله ی کم بزنم تو دهن کاتوزیان و بهش
بگم حالم از مباحث حقوقیتون بهم میخوره.مخصوصا حقوق اساسی که اون ترم
داشتم و پاس نشدم![]()
دقیقا همون چهارشنبه غروب یکی رو دیدم که اصلا دوست نداشتم دیگه ببینمش
اولش نشناختم ولی بعد از چند لحظه ی کوتاه.به اندازه ی پلک بهم زدن یادم
افتاد.دلم می خواست برگردم دوباره ببینمش ولی نه که بر نگشتم قدمام تند ترم
شد
کاش اون حرفا رو نزده بودم.این تیکه هیچ وقت از یادم نمیره.
(به نستعلیق ابروی بهم پیوسته ات سوگند
مرا جان می دهی....
بقیش یادم نمونده !!!!!!!!!![]()
کاش میذاشتم شعراشو به اسمه من بده جشنواره
ولی نه اگه دوباره قرار بود تصمیم
بگیرم همون کارو میکردم.وقتی دیدم سرخ شده
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و
برم اون زیر زیرا.ولی دهن که باز نکرد مسیرشم طولانی تر شد
انگار یه عمر طول
کشید تا رد شم.یه لحظه از خودم بدم اومد ولی حق با من بود.من و اون باهم فرق
داشتیم.تمام راه داشتم بهش فکر میکردم
به اینکه یه روزی فکر میکردم حاضر نمیشم
از دستش بدم و چند روز بعد که نمی خواستم بهش فکر کنم.به روز اولی که دیدمش و
روز اخری که دیگه نمی خواستم ببینمش.به شعرایی که خونده بود.
(مردم خیال میکنند که هستم ولی بگو
وقتی که نیستی تو کنارم چه بودنی
در خواب هم محال شده فکر اینکه تو
یلدای گیسوان مرا شانه میزنی
)
صبح خواستم بعد از دو جلسه غیبت بازم یه منتی سر استاد بزارم و تو
کلاس حاضر شم
البته همه همه فقط دو جلسه حاضر بودم تو کلاسش
طبق معمول ساعت 8.30 با اعتماد به نفس کامل وارد کلاس
شدم.انگار جو کلاس جو همیشگی نبود
همه ساکت بودن و استاد هم مثل
مترسک دست به سینه ایستاده بود جلو
وقتی رفتم تو دیدم همه نیشا
باز شده و دارن ریز ریز میخندن.منم با پرستیژ اخلاقی(اخم)رفتم
جلو.ردیف عقب پر بود.کلاسمون یه جوری بود که هر ردیف یه پله
می اومد پایین و منم همچنان با اعتماد به نفس پله ها رو یکی یکی رفتم
پایین.مژگان تو راه که بودم sms زد گفت خواب مونده و نمی اد.پس نباید
دنبالش میگشتم.خواستم کتابمو در ارم که دیدم انگار جو خیلی مشکوک
میزنه.اخه چرا صدایی نمی اومد.عجیب بود.
سکوت.........سکوت.......گهگاهی صدای کشیده شدن خودکار رو
ورق......سکوت......
انگار همه مرض لالی گرفته بودن.چند صندلی اون طرف تر یکی نشسته
بود.میشه گفت صندلی های جلو تقریبا خالی بود.اون نفر محو یه چیز
گنگی بود انگار.گاهی هم یه چیزی می نوشت و باز به یه چیز دیگه فکر
میکرد.نگاش کردم.خدای من زیر دستش یه ورقه بود درست مثل
ورقه ی منحوس سوال امتحانی.با حالت ناباورانه ای دیدم پشتی ها هم
دارن مینویسن
اطرافه من پر بود از ادمایی که مینوشتن.وای.خدایا من
باید چی کار کنم؟!استاد شده بود مثل یه بت که حاضر بودم اون لحظه
بپرستمش تا از گناهم بگذره ولی مگه به این سادگی ها میشه.حالا دقیق
ا
همه چیزو مو به مو فهمیده بودم.ساکتی کلاس.خنده ی ریز ریز بچه
ها.استادی که مثل مترسک بود.و من باید میرفتم باهاش حرف
می زدم.رفتم جلو گفتم استاد اینا دارن امتحان میدن؟گفت اره.من با
شرمندگی ونیشخندی که ناخوداگاه گوشه ی لبم اومده بود فقط نگاش
کردم.لبخند همچنان حفظ مونده بود.استاد گفت یه ورق بردار.گفتم ولی
من
اطلاع نداشتم.گفت سوالا رو چک کن.برداشتم رفتم سر جام.این لحظه بود
که استاد گفت بچه ها وقت تموم شد.خنده دار بود.من دو دقیقه هم نمیشد
اومده بودم که بچه ها امتحانشون تموم شد.حالا وقتی بارم سوالا رو گفت
دلم میخواست بزنم تو گوشش.13 نمره ای بود.و من داشتم فکر میکردم که
چی تحویل استاد بدم.همون لحظه با خودم عهد بستم که همه ی جلسه های
ادبیات و حاضر شم از این به بعد.همون لحظه هم به مژگان sms زدم که
اونم مثل من یکم حرص بخوره
این جور وقتا باید مثل موش مرده ها
جلوی استاد ظاهر شه که این حالت اصلا به من یکی نمیخوره
تو
کلاس فقط داشتم فکر میکردم چی بگم به استاد.بعد از کلاس مثل فنر از
صندلیم پریدم و دویدم دنبالش.لبخند همراه با شرمندگی من و غرور
نابه جای استاد یه جو سنگینی ایجاد کرده بود.استاد ایستاد و حالا روبه
روی هم بودیم با کمترین فاصله ای.خدای من خیلی جو سنگینی.باید
موش مرده میشدم.ولی نمیشد.اخه من نمی تونم کم بیارم حتی جلوی
استاد.گفتم قضیه ی امتحان چی بود؟چند نمره داشت؟من چی کار کنم و
از این سوالا.بهد انگار معجزه ی خدا رو از نزدیک دیدم.ایندفعه استاد
بود که لبخند میزد و من فکر کردم چه نقشه ی پلیدی تو ذهنشه.نقشه
نبود.صمیمیت بود.و من اون لحظه می خواستم محکم ببو...مش.گفت
برا ترم نمره ای نداره و صرفا برا اشنایی بیشتر بود.اون لحظه من نمونه
ی بارز یه دانشجوی خوش شانس بودم.![]()
پ.ن
کلاس ادبیات رو من و مژگان با ورودی های 86 که دو ترم ازمون پایین تر هستن برداشتیم برا این هیچکدومو نمیشناسم و نمی خوام که بشناسم.چون اباهتم از بین میره.هر چی نباشه دو ترم بالاتریم.
خودتو معرفی کن:
من مائده ام!
هیچ وقت درس خون نبودم! همیشه دیمی مقاطع تحصیلی رو رد کردم. همیشه کتاب خوندنو دوست داشتم و دارم.
الان که فکر می کنم می بینم آدم منفوری نیستم. یعنی بیشتر کسایی که می شناسم، یا دوستم دارن، یا برام احترام قائلن. خدا کنه که اینجوری باشه!
یکی از علاقه هام که هیچ وقت دنبالش نرفتم نقاشیه! به نظرم نقاشی یکی از بزرگترین اختراعات بشره. نقاشها همیشه حرفای زیادی برای گفتن دارن.
در آخر باید بگم به نظر خودم آدم زود رنجی هستم. عاشق شوخی کردن هستم. البته شوخی حد داره، ولی به هر حال شوخی رو دوست دارم. و اینکه از پر رویی بدم میاد. همینطور از آدمایی که می خوان کارشونو با پر رویی پیش ببرن
فصل مورد علاقه:
خیلی بهارو دوست دارم. دلیل خاصی هم ندارم، ولی دوست داشتنیه. مخصوصاً کنار دریا ... غروب ...
رنگ مورد علاقه:
نارنجی-صورتی
غذای مورد علاقه:
من کلاً خیلی ماکارانی دوست دارم! یعنی از خیلی هم اونورتر! معمولاً زیاده روی می کنم! بعد اینکه عاشق سالاد کاهو هستم. البته با سس زیاد! تقریباً اجزای سالاد رو توی سس شناور می کنم
موسیقی مورد علاقه:
اول اینکه توی یه برحه زمانی روی دو سه تا دونه آهنگ خاص کلید می کنم! به طوری که اطرافیان از دستم شکار می شن! :دی تو پاپ از ابی خوشم میاد.
بدترین ضدحالی که خوردم:
بماند!
ناشیانه ترین کاری که کردم:
اینم مربوط به مورد قبلیه! پس...
سوتی هایی که دادی
روز اول دانشگاه وقتی رفتم تو w.c که موهامو ببندم مقنعم افتاد پایین و
مریم که باهام بود گرفتش زیر اب.من تو شوک بودم.دلم می خواست بلند
بلند بزنم زیر گریه اخه فقط 15 دقیقه به شروع اولین کلاسم مونده بود و
من مثل یه دانشجوی ورودیه کلاس و استاد ندیده اگه سرمم میرفت باید تو
کلاس حاضر میشدم. بدون مقنعه خواستم برم تو نماز خونه که بزارم یه
گوشه شاید یه کوچولو خشک شه.اخه نمازخونه بالای w.c سلف بود.تو
این فکر بودم که کجا بزارمش و از این چیزا که دیدم مریم پرده ی نماز
خونه رو کنار داد.داشتن نماز می خوندن و من یه لحظه که چشام خورد
حس کردم اخونده روبرومه.باورم نشد ولی.دوباره سرموبالا گرفتم که
دیدم نه واقعا اخونده روبه رومه و بقییه اقایونی که بهش اقتدا کردن
چشماشون با یه حالت مبهوت و ناباورانه ای به من خیره شده. اخه
حاج اقا و سایرین موهای یه نامحرم و دیده بودن.اونم وسط نماز و من
هی به خودم فحش میدادم که چقد بد شانسم.حالا خیسیه مقنعه یه چیزی
اینو چی کارش می کردم.حاج اقا و دوستان بعد از نماز حتما فکر کردن
فرشته ای بود که با مانتو و تیپی از نوع دخترایی که تو دانشگاه میدیدن
جلوشون ظاهر شده.
بهترین خاطره ام:
موردی به عنوان بهترین خاطره تو ذهنم نیست. قبولی دانشگاه جزء خاطرات خوب محسوب می شه.
بدترین خاطره ام:
هوووم! یادمه برای امتحان جامعه شناسی کل کتاب و خوندم ولی استاد بیشتر سوالاش از جزوه بود و من با نمره ی.....افتادم ![]()
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:
دوست دارم بچه های نتو از نزدیک ببینم .
کسی که نخوام ملاقاتش کنم:
استاد علیوردی
برای کی دعا می کنم:
مژگان...خودم...مریم...خودم...مانا...خودم...ماری(مریم 2)...خودم...بقیه و بازم خودم(البته اگه بخوام دعا کنم)
موقعیت من در ده سال آینده:
10 سال آینده! برام قابل تصور نیست! یعنی منم ازدواج می کنم!؟ بلا به دور!
احمدرضا
Patriot
علی
ارش
و همه ی اونایی که اینجا رو خوندن از طرف من دعوتن.
جای گریه های دیروز کلی خندیدم امروز
ظهری تصمیم گرفتیم بریم جنگل.حدود ساعت 4
راه افتادیم طرف جاده نظامی.جادش فوق العاده قشنگ بود.من تا حالا تو فرعی نرفته
بودم.واقعا قشنگ بود.
درخت....درخت....درخت....دور تا دور جاده اینجوری پر درخت بود با پیچ تند.
از ماشین که پیاده شدیم دیدیم خالجون اینا دارن اینور و اونور دنبال هیزم میگردن تا اتیش روشن کنن.
هوا ولی دلش گرفته بود.هی میبارید.سرد بود...خیلی سرد بود ![]()
ما هم گفتیم حالا ندو پس کی بدو؟همه از این طرف تا اون طرف جنگل دنبال هیزم بودن.بعد از کلی گشت
تونستیم هیزم گیر بیاریم
اومدیم اتیش و روشن کنیم که دیدیم یه ظرف پر بنزین گوشه ی
درخت داره چشمک میزنه
ما هم تا اخرین قطره ی بنزین و تا اخرین لحظه رو اتیش خالی
کردیم.کلی الوچه و کاهو و تخمه(که من این یکی رو اصلا نخوردم)خوردیم.به قول مانا کلی
زحمت کشیدیم تونستیم اینهمه برگ و تموم کنیم.
تو راه برگشت یه باغ پر درخت الوچه گیر اوردیم که بی در و پیکر بود.البته پیکر که داشت ولی در نه.سر باغ الوچه خوردن یه حالی داره
داشتیم درختا رو لختشون می کردیم که
دیدیم یه ماشین داره عقبی میاد سمت ما.راننده انگار بوق ندیده بود یا انگار سالها بود که
دستشو گرفته بود رو بوق ماشین و ول نمی کرد.اصلا خیال ول کردن هم نداشت.صاحب باغ بود و ما با کلی ترس ولرز نزدیک بود هر چی رو خوردیم برگردونیم.من که انگار یکی
قصد کشتمو داره مثل یه گنجشک خیس خودمو جمع کردم پشت ستون.مثل این
بچه مظلوم ها
انگار نمی خواستم باور کنم وقت تموم شده و حالا باید جواب پس
بدیم.جوابش که به من مربوط نمی شد بزرگترا بودن ولی دل نداشتم که بی خیاله اونهمه
الوچه شم
تو این فکرا بودم که دیدم داداشی داره با
یکی سلام و احوالپرسی می کنه.صاحب باغ اشنا در اومد و این یعنی دوباره
حملههههههههههههههههههههههه.
باز هم مثل جنگلی ها هر کدوم یه درختو انتخاب کردیم و به جونش افتادیم.طفلک درخت تعجب کرده بود.
گریه....گریه....گریه.....بازم گریه دارم......![]()
![]()
![]()
![]()
از ظهر تا حالا کلی گریه کردم ولی همچنان سنگینم.چشام شده مثل قورباغه
تازه رفتم جلو اینه دیدم کلی پف داره تند تند رفتم اب سرد زدم دوباره برگشتم ببینم چه جوریه.خنده داره.مثل دلقکا شدم.نوک دماغمم قرمزه.کلی عکس اینجوری از خودم گرفتم.
امروز که داشت باهام حرف میزد فقط به دهنش نگاه می کردم نه برا این که حرفاشو بهتر بفهمم.داشتم به این فکر می کردم که مشت بکوبم تو دهنش ولی بازم ساکت موندمو سرمو به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم.ازش متنفرم. الانم اصلا خوب نیستم....
پ.ن
دوستان فکر نکنید مسئله ی عشقیه و شکست و از این بچه بازیها.نمیدونم چرا همیشه رو این نکته تاکید می کنم.
توي دلم
مغزم!
نميدونم كجا!
فقط هست!
ماهيتش نا مشخص
كارش:خوردن روح و روانم!
داره منو از درون آزار ميده!
تنها چيزي كه آرومم ميكنه موسقيه! شستي هاي پيانو!
" آرام بود! آرامش ميكرد! من مشوش! آشفته! "
ديوانگي مسريه؟!
مي خوام يه جيغ بنفش بزنم!
يه جيغ بلند
به خاطر هيچ!
به خاطر پوچي!
به خاطر ايني كه هستم!
بدم مياد!
تلقين ميكنم دليلاي پوچ خودم رو!
اه
از اين كارم خوشم نمياد
نمي خوام!
خوره ي ... از ذهنم بيا بيرون! بيرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: لازم نيست بگم،حالم اصلا خوب نيست! مبرهنه!
پروخومای بزرگ می گوید
در سرزمین عشق ممنوع به گلهای گلدان تالار اداره امنیت نیز می توان
عشق ورزید ![]()
عصری با دختر عمه ها رفتیم پارک.4 نفر بودیم که 2 تاشون متاهل بودن.زهرا
گیر داد سورتمه سوار شیم.منم که عاشق هیجان.قبول کردم ولی از این چیزای
چرخشی زیاد خوشم نمیاد بیشترش چون کم نیارم سوار شدم
سوار شدن همانا و
عجل و روبروی خودم دیدن همانا .اون بالا همه چی حالت دورانی داشت
آدمای
روبروم حالا تا بالا و پایین ترین حدی که قابل تصور بود متغیر بودن.فکر کردم
که نه اونجا نمیشد فکر کردفقط باید می ترسیدم وقت برا کار دیگه ای نبود.
هی چنگ میزدم به دسته ی صندلیم تا نیفتم اگه کیفمو میبردم بالا سالم
بر نمی گشت.دهنمم ماشالا تا اخرین درجه ای که می تونست باز بود
و صدای
جیغم انگار کل شهر بازی رو می لرزوند الا دل اونی که هی داشت به این
سورتمه ی لعنتی سرعت میداد.جیغمم تمومی که نداشت هیچ هی این سورتمه با
سرعت وبالا و پایین رفتنش بهش شدت هم میداد.اونوقت بود که دلم می خواست
هرچی که دلم می خواد و به زبون بیارم.
می ترسیدم....بازم ترس و بازم ترس و بازم ...
انگار این سیر و ترس من و لحظاتی که اون بالا بودم تمومی نداشت.
وقتی نگه داشت حس کردم سرم گیج میره و حالم بد شده...وقتی اومدم پایین تازه
نفس کشیدم.آخه ی حالا راحت شده بودم ![]()
مژگانم همچنان سرخک بهش چسبیده و ول کن نیست.براش دعا کنید