تبليغاتX
ناگفته ها
خاطره-شعر-هر چی که بخوای

جای گریه های دیروز کلی خندیدم امروز ظهری تصمیم گرفتیم بریم جنگل.حدود ساعت 4

 راه افتادیم طرف جاده نظامی.جادش فوق العاده قشنگ بود.من تا حالا تو فرعی نرفته

بودم.واقعا قشنگ بود.

درخت....درخت....درخت....دور تا دور جاده اینجوری پر درخت بود با پیچ تند.

از ماشین که پیاده شدیم دیدیم خالجون اینا دارن اینور و اونور دنبال هیزم میگردن تا اتیش روشن کنن.

هوا ولی دلش گرفته بود.هی میبارید.سرد بود...خیلی سرد بود

ما هم گفتیم حالا ندو پس کی بدو؟همه از این طرف تا اون طرف جنگل دنبال هیزم بودن.بعد از کلی گشت

 تونستیم هیزم گیر بیاریم اومدیم اتیش و روشن کنیم که دیدیم یه ظرف پر بنزین گوشه ی

درخت داره چشمک میزنه ما هم تا اخرین قطره ی بنزین و تا اخرین لحظه رو اتیش خالی

 کردیم.کلی الوچه و کاهو و تخمه(که من این یکی رو اصلا نخوردم)خوردیم.به قول مانا کلی

 زحمت کشیدیم تونستیم اینهمه برگ و تموم کنیم.

تو راه برگشت یه باغ پر درخت الوچه گیر اوردیم که بی در و پیکر بود.البته پیکر که داشت ولی در نه.سر باغ الوچه خوردن یه حالی داره  داشتیم درختا رو لختشون می کردیم که

دیدیم یه ماشین داره عقبی میاد سمت ما.راننده انگار بوق ندیده بود یا انگار سالها بود که

دستشو گرفته بود رو بوق ماشین و ول نمی کرد.اصلا خیال ول کردن هم نداشت.صاحب باغ بود و ما با کلی ترس ولرز نزدیک بود هر چی رو خوردیم برگردونیم.من که انگار یکی

 قصد کشتمو داره مثل یه گنجشک خیس خودمو جمع کردم پشت ستون.مثل این

 بچه مظلوم ها انگار نمی خواستم باور کنم وقت تموم شده و حالا باید جواب پس

 بدیم.جوابش که به من مربوط نمی شد بزرگترا بودن ولی دل نداشتم که بی خیاله  اونهمه

 الوچه شم  تو این فکرا بودم که دیدم داداشی داره با

 یکی سلام و احوالپرسی می کنه.صاحب باغ اشنا در اومد و این یعنی دوباره

 حملههههههههههههههههههههههه.

باز هم مثل جنگلی ها هر کدوم یه درختو انتخاب کردیم و به جونش افتادیم.طفلک درخت تعجب کرده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:2  توسط مائده-مژگان  | 

گریه....گریه....گریه.....بازم گریه دارم......

از ظهر تا حالا کلی گریه کردم ولی همچنان سنگینم.چشام شده مثل قورباغه تازه رفتم جلو اینه دیدم کلی پف داره تند تند رفتم اب سرد زدم دوباره برگشتم ببینم چه جوریه.خنده داره.مثل دلقکا شدم.نوک دماغمم قرمزه.کلی عکس اینجوری از خودم گرفتم.

امروز که داشت باهام حرف میزد فقط به دهنش نگاه می کردم نه برا این که حرفاشو بهتر بفهمم.داشتم به این فکر می کردم که مشت بکوبم تو دهنش ولی بازم ساکت موندمو سرمو به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم.ازش متنفرم. الانم اصلا خوب نیستم....

 

 

پ.ن

دوستان فکر نکنید مسئله ی عشقیه و شکست و از این بچه بازیها.نمیدونم چرا همیشه رو این نکته تاکید می کنم.

 

 

                       ----------------------------------------------

 

چيزي درونمه!
توي دلم
مغزم!
نميدونم كجا!
فقط هست!
ماهيتش نا مشخص
كارش:خوردن روح و روانم!
داره منو از درون آزار ميده!
تنها چيزي كه آرومم ميكنه موسقيه! شستي هاي پيانو!
" آرام بود! آرامش ميكرد! من مشوش! آشفته! "
ديوانگي مسريه؟!
مي خوام يه جيغ بنفش بزنم!
يه جيغ بلند
به خاطر هيچ!
به خاطر پوچي!
به خاطر ايني كه هستم!
بدم مياد!
تلقين ميكنم دليلاي پوچ خودم رو!
اه
از اين كارم خوشم نمياد
نمي خوام!
خوره ي ... از ذهنم بيا بيرون! بيرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: لازم نيست بگم،حالم اصلا خوب نيست! مبرهنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:44  توسط مائده-مژگان  | 

 

پروخومای بزرگ می گوید

در سرزمین عشق ممنوع به گلهای گلدان تالار اداره امنیت نیز می توان

عشق ورزید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:39  توسط مائده-مژگان  | 

عصری با دختر عمه ها رفتیم پارک.4 نفر بودیم که 2 تاشون متاهل بودن.زهرا

 گیر داد سورتمه سوار شیم.منم که عاشق هیجان.قبول کردم ولی از این چیزای

 چرخشی زیاد خوشم نمیاد بیشترش چون کم نیارم سوار شدم سوار شدن همانا و

 عجل و روبروی خودم دیدن همانا .اون بالا همه چی حالت دورانی داشت آدمای

 روبروم حالا تا بالا و پایین ترین حدی که قابل تصور بود متغیر بودن.فکر کردم

 که نه اونجا نمیشد فکر کردفقط باید می ترسیدم وقت برا کار دیگه ای نبود.

هی چنگ میزدم به دسته ی صندلیم تا نیفتم اگه کیفمو میبردم بالا سالم

 بر نمی گشت.دهنمم ماشالا تا اخرین درجه ای که می تونست باز بود   و صدای

 جیغم انگار کل شهر بازی رو می لرزوند الا دل اونی که هی داشت به این

 سورتمه ی لعنتی سرعت میداد.جیغمم تمومی که نداشت هیچ هی این سورتمه با

سرعت وبالا و پایین رفتنش بهش شدت هم میداد.اونوقت بود که دلم می خواست

 هرچی که دلم می خواد و به زبون بیارم.

می ترسیدم....بازم ترس و بازم ترس و بازم ...

انگار این سیر و ترس من و لحظاتی که اون بالا بودم تمومی نداشت.

وقتی نگه داشت حس کردم سرم گیج میره و حالم بد شده...وقتی اومدم پایین تازه

 نفس کشیدم.آخه ی حالا راحت شده بودم

مژگانم همچنان سرخک بهش چسبیده و ول کن نیست.براش دعا کنید  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط مائده-مژگان  | 

امروز ظهر که داشتم از دانشگاه بر می گشتم یه بچه رو دیدم که بیشتر شبیهه ادم بزرگای کوتوله بود یعنی یه قیافه ی بزرگانه با دست و پاهای کوچیک هنوزم مطمئن نیستم که بچه بود ولی خیلی زشت بود.صورت سیاه و پشت لب پر مو.دلم یه جوری شد براش.خدا هم گاهی تمامه خستگی هاشو روقیافه ی یکی تلافی می کنه.نمی خوااااااااااااااااام.اگه من جای اون بودم افسردگی می گرفتم ولی اون هنوز مونده تا بزرگ شه و این چیزا رو بفهمه.در هر صورت دلم براش سوخت.ایشاال...که خوب شه.

اگه تو خیلی زشت بودی چی کار می کردی؟؟؟؟؟؟

 

                ---------------------------------------

 

یکی از بچه ها گفت عکس گوشه رو عوض کنم چون دلش می گیره ولی من اینو دوسش دارم یعنی نسبت بهش حس دارم.اگه واقعا دلتون با دیدن یه عکس می گیره عوضش کنم.لطفا در این مورد راهنمایی کنید  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط مائده-مژگان  | 

شهر هرت............!!!؟؟؟$%

شهر هرت جایی است که رنگ های رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بدَن مگه این که خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرف هات بهت بگه : باز لاف زدی؟؟!

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و همسر و فرزند ندارند

شهر هرت جایی است که درخت ها علت اصلی ترافیکند...

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدر و مادرهایشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که مردها برای همسرشان انگشتر الماس می خرند ولی حاضر به ۵ دقیقه پیاده روی با همسرشان نیستند....

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که مردم زود می خوان سوار تاکسی بشن تا برسن سر کار تا پول دربیارن کرایه تاکسی بدن

شهر هرت جایی است که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشون رو تو کاخا میسازن

شهر هرت جایی است که ۲سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن رو یاد بگیری

شهر هرت جایی است که موسیقی حرام است حراااااام

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر و برادرند ولی این خواهرها و برادرها با دیدن هم یاد تخت خواب می افتن....

شهر هرت جایی است که  هرگز اون چیزی رو که بلدی به کسی یاد ندی

شهر هرت جایی است که وقتی میری مدرسه کیفت رو بگردن مبادا آیینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه مادر و پدرت رو میتونی ببوسی ولی همسرت رو نه...!!

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی ۵۰۰ نفر رو شام میدی تا برن از زشتی و بی کلاسی و  نفهمیت حرف بزنن

شهر هرت جایی است که ریش معیار انسان بودن است

شهر هرت جایی است که چادر از نظر دولت یعنی پاکی و از نظر مردم یعنی......!

شهر هرت جایی است که از ۱۸ سالگی به بعد پدر را نبوسی

شهر هرت جایی است که کلمه دوست دارم رو شنیدی باور نکن

شهر هرت جایی است که ........

                 دنبال چی می گردی

                             همین جاست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:27  توسط مائده-مژگان  | 

 

صبح با صدای تلفن از خواب پریدم.اولش فکر کردم دارم خواب میبینم.صدا از ته

 

 چاه می اومد ولی هر چی بود و از هر جا بود تمومی نداشت.انگار طرف پشت

 

 خط خیاله قطع کردن نداشت.فهمیدم خواب نیست عین بیداریست این!گوشی رو

 

 برداشتم.چشام تار بود.هیچ جا رو نمیدیدم حتی اسمه طرفه پشت خط رو ولی

 

گوشام خوب میشنید.مژگان بود که هی از اون طرف می گفت الو...الو...

 

منم دهن مبارک رو باز کردم و با بهت زده گی جواب دادم.انگار یه خبری

 

شده!تازه وقت کردم کنجکاو شم.طرف پشت خط انگار از هیجان بالا و پایین

 

 می پرید و یهو بغضش ترکید

 

شروع کرد به گریه کردن و اه و ناله و داد و بیداد

 

و بعد فحش دادن به زمین و زمان و از بدشانسی نالیدن منم که طفلک تازه اونم با

 

 

 یه حالت خشن از خواب بیدار شده بودم همچنان در توهم به سر میبردم  و

 

 حس میکردم تو یه زمان دیگه و یه جای دیگه ای هستم(من که یهو از خواب میپرم

 

هیچی حالیم نمی شه)

مژگان هی شدت گریش بیشتر میشد و من همچنان به خواب فکر میکردم اینکه اگه

 

همین الان گوشی رو بذارم و بخوابم بهترین راه ممکنه است.ولی یهو انگار یکی یه

 

ظرف اب یخ بریزه رو سرم  از جام پریدم و خواب از سرم رفت.تازه فهمیدم کجام

 

و پشته خط کیه و حالا من شده بودم متکلم وحده که از لابه لای صدای من و گریه ی

 

شکسته ی مژگان کلمه ی سرخک به گوشم رسید.گفت که سرخک گرفتم.

 بلند بلند خندیدم....سکوت...و باز خنده ی من....

گفت صورتش پر جوش شد و گفت فکر نکنم حداقلش تا یه هفته ی دیگه بیام

 

 دانشگاه...سکوت...گریه ی مژگان.... و من اینجا بود که به اصل مطلب پی بردم و دلم

 

شروع کرد به سوزیدن برای دوست عزیزم و مثل مادربزرگها بهش دل داری

 

دادم.انگار یه مریضیه نا علاجی گرفته.همچنان دل داری می دادم.بعد شروع کردم به

 

 فحش دادن به سرخک بد موقع.اخه ادم وسط ترم سرخک میگیره؟!اونم تو این

 

 سن.این هفته بدون مژگان دانشگاه چه مسخره میگذره

 

هم اکنون نیازمند دعاهای سبزتان هستیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط مائده-مژگان  | 

خدایا دیونه شدم..............

 

من چه تلخم امشب

 و چه اندازه دلم غمگین است

پ.ن

الان تنهای تنهام.الان ساعت ۱۲.۳۰و من همچنان تنهام

 

                               ------------------------------------------------------

 

من از مردن نمیترسم


هراس از زندگی دارم


که هر روزش مثه دیروز


از این تکرار بیزارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط مائده-مژگان  | 

 

 

هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!!!

می آیند....

 ..…..می مانند

عادتت می دهند.......

و می روند.......

و تو در خود می مانی......

 ……و تو تنها می مانی

 

راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟مثل همه ی

 

 فلانی ها ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:43  توسط مائده-مژگان  | 

 

 

ظلمه ادم فقط برای یه کلاس بره دانشگاه.اونم ساعت 8 صبح(از 6 هم بیدار شه ) صبح مه تمامه جاده رو گرفته بود.خیابون یه جورایی بامزه شده بود.من ولی همچنان خواب الود بودم هم دلم می خواست جاده رو ببینم.هم دلم می خواست بخوابم هنوز تناقض وارده رو حل نکرده بودم که دیدم یهو از حرکت ایستاد و همه پیاده شدن.منم باید پیاده می شدم.اخه رسیده بودیم این بود از ماجرای  اول صبح.بعد کلاس که می خواستیم برا اولین بار بدون هیچ وقفه ای برگردیم خونه یهویی چشامون به  نازیه مژگانی افتاد که  اومده بود دانشگاه و ما هم راه رفته رو برگشت زدیم تا نازی (اسمه مستعار ) رو ببینیم.که دیدیم...دلم برای مژگان سوخت. وقتی میبینتش بهم میریزه.نمی دونم به چیش دل بسته؟! نمی فهمم!!!!!! اخه مگه میشه ادم یکی رو که اصلا نمیشناسه و حتی نمیبینه انقدر دوسش داشته باشه؟؟؟؟؟؟!

بازم دیلاق رو دیدم.کاش انقد هر روز به هر روز نمیدیدمش.یه جورایی دارم بهش عادت می کنم اینکه انقد تابلو بازی در میاره.انگار همیشه باید باشه.(موهاشو کوتاه تر کرده.خیلی بهش میاد.ناناز شده )

مژگان یادم اورد که تو سال جدید هنوز پنگوئن 2 رو ندیدیم.اخی.........دلمان بارایشان تنگیده.......

 

                    -------------------------------------------------

 

من نیوتن نیستم!!!

 

من نیوتن نیستم

اما یقین دارم

علت افتادن سیب جاذبه ی زمین نیست

من

افتادن سیب را به عشق نسبت می دهم

و قسم می خورم

بعد از هبوط ادم

زمین عاشق شد

و سیب افتاد

پس

زنده باد عشق

که اگر نبود

دست زمین سرخی هیچ سیبی را لمس نمی کرد

و دماغ نیوتن می سوخت..........

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط مائده-مژگان  | 

نو بهار است

ولی غمگینم

همه جا بوی تو را میشنوم.

ای دریغا!افسوس

دیدنت امر محال است.....

هر کجا هستی باش

عشق تقدیم تو باد..........

 

پ.ن

مخاطب خاصی نداره.کسی به خودش نگیره ها........

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط مائده-مژگان  | 

 

الان استاد تو کلاس.انسان در اسلام(کلی اراجیف میگه )حوصلم سر رفت به مژگان گفتم میرم سایت ببینم چه خبره.که همه چی امن و امنن بود خدا رو شکر .دیگه باید برم تا استاد صداش در نیومد.این استادای عمومی هم خدای اعتماد به نفسن غیبتام که بدون برو برگشت لحاظ میشه

دیلاقم تو کلاس بود .امروز جلسه ی اول بود که تو این کلاس دیدمش و کپ کردیم .


پ.ن
دیلاق یک لقب من در اوردیه که من و مژگان روش گذاشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط مائده-مژگان  | 

 

سلام.

بازم روزهای تکراری.بازم دانشگاه.کلاس.درس.استاد.بازم...همینجور ادامه داره.بدون ذره ای تغیر.

سال عوض شده.ماه عوض شده ولی من همونم که بودم.انگار هنوز تو سال ۶۷  گیر افتادم.آره من گیر افتادم....

تو سال.تو ماه.تو روز.تو ساعت.من حتی تو زندگی هم گیر افتادم.از دانشگاه آپ کردم.

 

                 -------------------------------------------------

تولد مژگانی

تولد تولد تولدت مبارک

تا صد سال زنده باشی

         

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط مائده-مژگان  | 

از صبح تا حالا حتی یه لحظه ی کوتاهم اروم نبودم.صبح ساعت 11.40 با صدای tell از خواب پریدم (دوستام تو ایام نوروز قبل از 2 ظهر حق sms زدن و زنگ زدن بهم رو ندارن.چون خوابم و اگه با صدای tell از خواب بپرم بد میبینن  )دیدم طرفه پشت خط میگه شقایق؟

منم با خشن ترین حالتی که میشد اون لحظه از خودم نشون بدم گفتم اشتباه گرفتی جناب

در تلاش بودم که باز به خوابم ادامه بدم که دیدم باز شروع کرد به وینگ وینگ کردن.گوشی رو برداشتم.صدا اشنا بود انگار !!من ولی هنوز سرم گیج داشت.انگار هنوز تو خواب بودم که دیدم طرف از پشت خط میگه اگه شقایق نیستی حتما مریمی یا سحر یا ...

منم که تازه کم کم داشتم بیدار میشدم تازه به هوش اومدم و فهمیدم ای بابا این همون بود که چند  minپیش زنگ زده بود.خوابم که از سرم پرید.گفتم کی بهتر از الان؟!بعدشو بهتره نگم

.

.

.

طرف شوک شد (این از اغاز فعالیت امروز)

بعد از ظهر با هدی بودم.شامو با مریم خوردم.در کل روز خوبی بود برام.

 

 

                         ----------------------------------

 

هی نپرس تا هی سکوت کنم

چیزی از من بیرون نخواهی کشید

کلید زنگ زده ای که داری به قلب من نمی خورد

به خدا خودم هم دیگر رمز این گاوصندوق را از یاد برده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:21  توسط مائده-مژگان  | 

احساس می کنم وقتی یه چیز از خدا می خوام بهش نزدیک تر می شم.الان خیلی خیلی بهش نزدیکم چون یه چیز بزرگ ازش می خوام. همیشه مامان اینها برای این طرض فکرم می خندن.ولی اصلا مهم نیست چون وقتی بنا به هر دلیلی به خدا نزدیک می شم ارامشم بیشتر می شه.خدا جونم این بار هم خواهش.برای بنده ی کوچیکت یه کار بزرگ انجام بده.شدیدا بهش احتیاج دارم.این چند وقته یه جورایی خیلی از خودم از زندگیه روز مره از همه خسته شدم.امروز فوق العاده ضد حال خوردم.قرار شد بریم بیرون که زنگ در نواخته شد.بعدشم انقدر طولش دادن که دلم می خواست پرتشون کنم بیرون.از مهمون های سر زده متنفرم.دلم می خواد خفشون کنم.اخه یکی نیست بگه میمیرین قبل اومدن هماهنگ کنید که ادم نخوره تو پرش.شماهام خواستین جایی برین حتما از قبل چک کنید که صاحب خونه این جوری مثل من ضد حال نخوره.امروز هم گذشت...

 

 

                        --------------------------------------------------

دعای مخصوص ایرانیان

 

  1. خداوندا 100 ملت آفریدی و ما را عضو هیچ کدام قرار ندادی تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی
  2. خداوندگارا همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر میگوییم که لذت زندگی در صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل ار آن را به ما نمودی
  3. خداوندا اگر چه شکمهایمان گشنه است اگر چه حقوقی نمیگیریم اگر چه هزار آرزو در یک جیب و هزارتومان در جیب دیگر داریم تورا شکر میگوییم که ما را ازنعمتهای انرژی اتمی برخوردار خواهی کرد و ما را درچشم دشمنان حسود همچون خاری قراردادی .فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند
  4. خداوندا اگرچه ما را اجازه آزادی نفرمودی تو را شکر میگوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی که در عاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبر را عزیزتر بداریم
  5. خداوندا تو را شکر میگوییم که پول و ثروت را همه به عربستان دادی ولی در عوض ما را در اسلام ناب غوطه ور ساختی و اینگونه عدالت فرمودی
  6. خداوندا اگر آزادی نداریم اگر هر روز بر سرمان میکوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم پروردگارا تو را شکر میگوییم که به ما انجام واجبات اعطا نمودی
  7. خداوندگارا تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان ، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی
  8. گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن را نیز نداشته باشد کفر ورزیده خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم
  9. خداوندگارا وارثان سنت انیشتن را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند . پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وارثان سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهی
  10. خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان بر حذر داشتی تو را شکر میگوییم
  11. پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی
  12. پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تو که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی
  13. خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی میمانیم تا دردمان دوا نماید تو را شکر میگوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی
  14. چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟

هر چه بگویم کم است از محبتهای هر سال تو اما امسال ما را خواهشیست از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد .بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست .لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر اعطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما. تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما.  خداوندا معنویاتمان چنان زیاد شده که پاسبانهای سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا میبینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فراتر منما.

 

پ.ن

این پست و صرفا برای patriot خسته گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:20  توسط مائده-مژگان  | 

 

امشب برای اولین بار وا ژه ی مرگ انقدر منو تکون داد و برای اولین بار به این نتیجه رسیدم

که زندگیه  من شاید ففط چند لحظه ی دیگه ادامه داشته باشه.چند لحظه ی کوتاه وبعدش...

و بعدش من هم مثل تموم قصه ها- تموم اتفاقها-تموم بازی ها و تموم زندگی های دیگه تموم شم.من هم

بمیرم...

 

 

                       -------------------------------------------

 

 

شعر نمی گویم

اما نمی توانم حرف نزنم

حرفهایم با قافیه است

                       و من وقتی دهانم پر از هیچی است

غزل می گویم.

 

 

پ. ن

شعرش از خواهر عزیزمه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط مائده-مژگان  | 

 

حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ولي.............

هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو بهش بگيم ولي جالب اينجاست وقتي سر

عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم!

تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي! حسي که بايد انتقال ميدادي و، ندادي!

چرا؟

خودت هم نميدوني! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي.....

بگذريم.

زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيان شن و

جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:6  توسط مائده-مژگان  | 

 

این چند روز خیلی مشغول بودم .همیشه تعطیلات شیرینه  .تو عمرم انقد شب زنده داری نکرده

 بودم (حتی شب امتحان  ).این چند روز جبران کردم .از سال 87 معمولا شبا تا 6-7 صبح با

 دخترخاله ها بی دار می مونیم.از اون طرفم تا ساعت 2-3 ی ظهر خوابیم .شدیم مثل جغد.

بعد از ظهرم که خودمو وقف خانواده می کنم  می ریم خونه ی فک و فامیل ها.87 من

 تا حالاش که خیلی جالب پیش رفته.کاشکی تا اخرش خوب باشه .بزرگترین ارزوم که

می خوام تو 87 بهش برسم خصوصیه (فضولی ممنوع )

تیک تیک ساعت انگار مثل پتک می کوبه تو فرق سر من.ول کن هم نیست.شیطونه می گه

 باطریشو در ارم .تو این ساعت خیلی ها خوابن خیلی ها دارن خواب میبینن خیلی هام بیدارن و

 دارن به خیلی چیزا فکر می کنن.منم یکی از اون خیلی های بیدار.

اهان تازه یادم اومد.تو پست قبل گفته بودم ارزوهاتون و بنویسید.وقتی این پست و گذاشتم فکر

 کردم یکی – دو تا – سه تا ...خلاصش کلی ارزوهای عجییب غریب می بینم.ولی دریغ از یه

 ارزوی کوچولو .یعنی هیچ کدومتون هیچ ارزویی ندارین؟عجیبه والا.هم اکنون نیازمند

 ارزوهای سبزتان هستیم.(فعلا سلام)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط مائده-مژگان  | 

گفتی که باید رفت و رفت ....

اما نگفتی تا کجا!!؟

گفتی که باید موندو موند ....

هرگز نپرسیدم چرا!!؟

مانده ام تنها منو این سرگذشت

من گذشتم از تو و از آن چه  بین ما گذشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مائده-مژگان  | 

 

 

 

من مسئولیت تام دارم
که در مقابل شداید و بلایا بایستم.
تمام ناراحتی ها را تحمل کنم,
رنج ها را بپذیرم,
چون شمع بسوزم
و راه را برای دیگران روشن کنم,
به مردگان روح بدمم.
تشنگان حق و حقیقت را سیراب کنم.

ای خدای بزرگ,
من این مسئولیت تاریخی را در مقابل تو به گردن گرفته ام
و تنها تویی که ناظر اعمال منی
و فقط تویی که به او پناه می جویم و تقاضای کمک می کنم.

ای خدا من باید از نظر علم از همه برتر باشم
تا مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند.
باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند
ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد.
باید همه تیره دلان ِ مغرور و متکبر را به زانو درآورم,
آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم.

شهید دکتر چمران .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط مائده-مژگان  | 

 

تو انجا من اینجا

 

 

تو انجا من اینجا

اسیر و پای در بند

تو انجا من اینجا

دو مجنون و گرفتار

دو در ظاهر سلامت

ولی در سینه بیمار

 

تو انجا

مرا میجوئی اما جز هوا نیست

 به جای پیکر من در بر تو

بنرمی میگشائی شعرهایم

که پیچد عطر من در بستر تو

 

صدای پای من می اید از دور

که پر میگیرم از هر جا به سویت