|
خاطره-شعر-هر چی که بخوای
|
عصری با دختر عمه ها رفتیم پارک.4 نفر بودیم که 2 تاشون متاهل بودن.زهرا
گیر داد سورتمه سوار شیم.منم که عاشق هیجان.قبول کردم ولی از این چیزای
چرخشی زیاد خوشم نمیاد بیشترش چون کم نیارم سوار شدم
سوار شدن همانا و
عجل و روبروی خودم دیدن همانا .اون بالا همه چی حالت دورانی داشت
آدمای
روبروم حالا تا بالا و پایین ترین حدی که قابل تصور بود متغیر بودن.فکر کردم
که نه اونجا نمیشد فکر کردفقط باید می ترسیدم وقت برا کار دیگه ای نبود.
هی چنگ میزدم به دسته ی صندلیم تا نیفتم اگه کیفمو میبردم بالا سالم
بر نمی گشت.دهنمم ماشالا تا اخرین درجه ای که می تونست باز بود
و صدای
جیغم انگار کل شهر بازی رو می لرزوند الا دل اونی که هی داشت به این
سورتمه ی لعنتی سرعت میداد.جیغمم تمومی که نداشت هیچ هی این سورتمه با
سرعت وبالا و پایین رفتنش بهش شدت هم میداد.اونوقت بود که دلم می خواست
هرچی که دلم می خواد و به زبون بیارم.
می ترسیدم....بازم ترس و بازم ترس و بازم ...
انگار این سیر و ترس من و لحظاتی که اون بالا بودم تمومی نداشت.
وقتی نگه داشت حس کردم سرم گیج میره و حالم بد شده...وقتی اومدم پایین تازه
نفس کشیدم.آخه ی حالا راحت شده بودم ![]()
مژگانم همچنان سرخک بهش چسبیده و ول کن نیست.براش دعا کنید