|
خاطره-شعر-هر چی که بخوای
|
جای گریه های دیروز کلی خندیدم امروز
ظهری تصمیم گرفتیم بریم جنگل.حدود ساعت 4
راه افتادیم طرف جاده نظامی.جادش فوق العاده قشنگ بود.من تا حالا تو فرعی نرفته
بودم.واقعا قشنگ بود.
درخت....درخت....درخت....دور تا دور جاده اینجوری پر درخت بود با پیچ تند.
از ماشین که پیاده شدیم دیدیم خالجون اینا دارن اینور و اونور دنبال هیزم میگردن تا اتیش روشن کنن.
هوا ولی دلش گرفته بود.هی میبارید.سرد بود...خیلی سرد بود ![]()
ما هم گفتیم حالا ندو پس کی بدو؟همه از این طرف تا اون طرف جنگل دنبال هیزم بودن.بعد از کلی گشت
تونستیم هیزم گیر بیاریم
اومدیم اتیش و روشن کنیم که دیدیم یه ظرف پر بنزین گوشه ی
درخت داره چشمک میزنه
ما هم تا اخرین قطره ی بنزین و تا اخرین لحظه رو اتیش خالی
کردیم.کلی الوچه و کاهو و تخمه(که من این یکی رو اصلا نخوردم)خوردیم.به قول مانا کلی
زحمت کشیدیم تونستیم اینهمه برگ و تموم کنیم.
تو راه برگشت یه باغ پر درخت الوچه گیر اوردیم که بی در و پیکر بود.البته پیکر که داشت ولی در نه.سر باغ الوچه خوردن یه حالی داره
داشتیم درختا رو لختشون می کردیم که
دیدیم یه ماشین داره عقبی میاد سمت ما.راننده انگار بوق ندیده بود یا انگار سالها بود که
دستشو گرفته بود رو بوق ماشین و ول نمی کرد.اصلا خیال ول کردن هم نداشت.صاحب باغ بود و ما با کلی ترس ولرز نزدیک بود هر چی رو خوردیم برگردونیم.من که انگار یکی
قصد کشتمو داره مثل یه گنجشک خیس خودمو جمع کردم پشت ستون.مثل این
بچه مظلوم ها
انگار نمی خواستم باور کنم وقت تموم شده و حالا باید جواب پس
بدیم.جوابش که به من مربوط نمی شد بزرگترا بودن ولی دل نداشتم که بی خیاله اونهمه
الوچه شم
تو این فکرا بودم که دیدم داداشی داره با
یکی سلام و احوالپرسی می کنه.صاحب باغ اشنا در اومد و این یعنی دوباره
حملههههههههههههههههههههههه.
باز هم مثل جنگلی ها هر کدوم یه درختو انتخاب کردیم و به جونش افتادیم.طفلک درخت تعجب کرده بود.