|
خاطره-شعر-هر چی که بخوای
|
خودتو معرفی کن:
من مائده ام!
هیچ وقت درس خون نبودم! همیشه دیمی مقاطع تحصیلی رو رد کردم. همیشه کتاب خوندنو دوست داشتم و دارم.
الان که فکر می کنم می بینم آدم منفوری نیستم. یعنی بیشتر کسایی که می شناسم، یا دوستم دارن، یا برام احترام قائلن. خدا کنه که اینجوری باشه!
یکی از علاقه هام که هیچ وقت دنبالش نرفتم نقاشیه! به نظرم نقاشی یکی از بزرگترین اختراعات بشره. نقاشها همیشه حرفای زیادی برای گفتن دارن.
در آخر باید بگم به نظر خودم آدم زود رنجی هستم. عاشق شوخی کردن هستم. البته شوخی حد داره، ولی به هر حال شوخی رو دوست دارم. و اینکه از پر رویی بدم میاد. همینطور از آدمایی که می خوان کارشونو با پر رویی پیش ببرن
فصل مورد علاقه:
خیلی بهارو دوست دارم. دلیل خاصی هم ندارم، ولی دوست داشتنیه. مخصوصاً کنار دریا ... غروب ...
رنگ مورد علاقه:
نارنجی-صورتی
غذای مورد علاقه:
من کلاً خیلی ماکارانی دوست دارم! یعنی از خیلی هم اونورتر! معمولاً زیاده روی می کنم! بعد اینکه عاشق سالاد کاهو هستم. البته با سس زیاد! تقریباً اجزای سالاد رو توی سس شناور می کنم
موسیقی مورد علاقه:
اول اینکه توی یه برحه زمانی روی دو سه تا دونه آهنگ خاص کلید می کنم! به طوری که اطرافیان از دستم شکار می شن! :دی تو پاپ از ابی خوشم میاد.
بدترین ضدحالی که خوردم:
بماند!
ناشیانه ترین کاری که کردم:
اینم مربوط به مورد قبلیه! پس...
سوتی هایی که دادی
روز اول دانشگاه وقتی رفتم تو w.c که موهامو ببندم مقنعم افتاد پایین و
مریم که باهام بود گرفتش زیر اب.من تو شوک بودم.دلم می خواست بلند
بلند بزنم زیر گریه اخه فقط 15 دقیقه به شروع اولین کلاسم مونده بود و
من مثل یه دانشجوی ورودیه کلاس و استاد ندیده اگه سرمم میرفت باید تو
کلاس حاضر میشدم. بدون مقنعه خواستم برم تو نماز خونه که بزارم یه
گوشه شاید یه کوچولو خشک شه.اخه نمازخونه بالای w.c سلف بود.تو
این فکر بودم که کجا بزارمش و از این چیزا که دیدم مریم پرده ی نماز
خونه رو کنار داد.داشتن نماز می خوندن و من یه لحظه که چشام خورد
حس کردم اخونده روبرومه.باورم نشد ولی.دوباره سرموبالا گرفتم که
دیدم نه واقعا اخونده روبه رومه و بقییه اقایونی که بهش اقتدا کردن
چشماشون با یه حالت مبهوت و ناباورانه ای به من خیره شده. اخه
حاج اقا و سایرین موهای یه نامحرم و دیده بودن.اونم وسط نماز و من
هی به خودم فحش میدادم که چقد بد شانسم.حالا خیسیه مقنعه یه چیزی
اینو چی کارش می کردم.حاج اقا و دوستان بعد از نماز حتما فکر کردن
فرشته ای بود که با مانتو و تیپی از نوع دخترایی که تو دانشگاه میدیدن
جلوشون ظاهر شده.
بهترین خاطره ام:
موردی به عنوان بهترین خاطره تو ذهنم نیست. قبولی دانشگاه جزء خاطرات خوب محسوب می شه.
بدترین خاطره ام:
هوووم! یادمه برای امتحان جامعه شناسی کل کتاب و خوندم ولی استاد بیشتر سوالاش از جزوه بود و من با نمره ی.....افتادم ![]()
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:
دوست دارم بچه های نتو از نزدیک ببینم .
کسی که نخوام ملاقاتش کنم:
استاد علیوردی
برای کی دعا می کنم:
مژگان...خودم...مریم...خودم...مانا...خودم...ماری(مریم 2)...خودم...بقیه و بازم خودم(البته اگه بخوام دعا کنم)
موقعیت من در ده سال آینده:
10 سال آینده! برام قابل تصور نیست! یعنی منم ازدواج می کنم!؟ بلا به دور!
احمدرضا
Patriot
علی
ارش
و همه ی اونایی که اینجا رو خوندن از طرف من دعوتن.