تبليغاتX
ناگفته ها -
خاطره-شعر-هر چی که بخوای

صبح خواستم بعد از دو جلسه غیبت بازم یه منتی سر استاد بزارم و تو

 

 کلاس حاضر شم البته همه همه فقط دو جلسه حاضر بودم تو کلاسش

 

 طبق معمول ساعت 8.30 با اعتماد به نفس کامل وارد کلاس

 

شدم.انگار جو کلاس جو همیشگی نبود همه ساکت بودن و استاد هم مثل

 

 مترسک دست به سینه ایستاده بود جلو  وقتی رفتم تو دیدم همه نیشا

 

باز شده و دارن ریز ریز میخندن.منم با پرستیژ اخلاقی(اخم)رفتم

 

 جلو.ردیف عقب پر بود.کلاسمون یه جوری بود که هر ردیف یه پله

 

 می اومد پایین و منم همچنان با اعتماد به نفس پله ها رو یکی یکی رفتم

 

پایین.مژگان تو راه که بودم sms زد گفت خواب مونده و نمی اد.پس نباید

 

 دنبالش میگشتم.خواستم کتابمو در ارم که دیدم انگار جو خیلی مشکوک

 

میزنه.اخه چرا صدایی نمی اومد.عجیب بود.

 

سکوت.........سکوت.......گهگاهی صدای کشیده شدن خودکار رو

ورق......سکوت......

انگار همه مرض لالی گرفته بودن.چند صندلی اون طرف تر یکی نشسته

 

 بود.میشه گفت صندلی های جلو تقریبا خالی بود.اون نفر محو یه چیز

 

گنگی بود انگار.گاهی هم یه چیزی می نوشت و باز به یه چیز دیگه فکر

 

 میکرد.نگاش کردم.خدای من زیر دستش یه ورقه بود درست مثل

 

ورقه ی منحوس سوال امتحانی.با حالت ناباورانه ای دیدم پشتی ها هم

 

دارن مینویسن  اطرافه من پر بود از ادمایی که مینوشتن.وای.خدایا من

 

باید چی کار کنم؟!استاد شده بود مثل یه بت که حاضر بودم اون لحظه

 

 بپرستمش تا از گناهم بگذره ولی مگه به این سادگی ها میشه.حالا دقیق

ا

 همه چیزو مو به مو فهمیده بودم.ساکتی کلاس.خنده ی ریز ریز بچه

 

ها.استادی که مثل مترسک بود.و من باید میرفتم باهاش حرف

 

می زدم.رفتم جلو گفتم استاد اینا دارن امتحان میدن؟گفت اره.من با

 

شرمندگی ونیشخندی که ناخوداگاه گوشه ی لبم اومده بود فقط نگاش

 

کردم.لبخند همچنان حفظ مونده بود.استاد گفت یه ورق بردار.گفتم ولی

من 

اطلاع نداشتم.گفت سوالا رو چک کن.برداشتم رفتم سر جام.این لحظه بود

 

 که استاد گفت بچه ها وقت تموم شد.خنده دار بود.من دو دقیقه هم نمیشد

 

اومده بودم که بچه ها امتحانشون تموم شد.حالا وقتی بارم سوالا رو گفت

 

دلم میخواست بزنم تو گوشش.13 نمره ای بود.و من داشتم فکر میکردم که

 

 چی تحویل استاد بدم.همون لحظه با خودم عهد بستم که همه ی جلسه های

 

 ادبیات و حاضر شم از این به بعد.همون لحظه هم به مژگان sms زدم که

 

 اونم مثل من یکم حرص بخوره  این جور وقتا باید مثل موش مرده ها

 

 جلوی استاد ظاهر شه که این حالت اصلا به من یکی نمیخوره  تو

 

 کلاس فقط داشتم فکر میکردم چی بگم به استاد.بعد از کلاس مثل فنر از

 

 صندلیم پریدم و دویدم دنبالش.لبخند همراه با شرمندگی من و غرور

 

 نابه جای استاد یه جو سنگینی ایجاد کرده بود.استاد ایستاد و حالا روبه

 

 روی هم بودیم با کمترین فاصله ای.خدای من خیلی جو سنگینی.باید

 

 

موش مرده میشدم.ولی نمیشد.اخه من نمی تونم کم بیارم حتی جلوی

 

 استاد.گفتم قضیه ی امتحان چی بود؟چند نمره داشت؟من چی کار کنم و

 

 از این سوالا.بهد انگار معجزه ی خدا رو از نزدیک دیدم.ایندفعه استاد

 

 بود که لبخند میزد و من فکر کردم چه نقشه ی پلیدی تو ذهنشه.نقشه

 

نبود.صمیمیت بود.و من اون لحظه می خواستم محکم ببو...مش.گفت

 

 برا ترم نمره ای نداره و صرفا برا اشنایی بیشتر بود.اون لحظه من نمونه

 ی بارز یه دانشجوی خوش شانس بودم.

 

 

پ.ن

کلاس ادبیات رو من و مژگان با ورودی های 86 که دو ترم ازمون پایین تر هستن برداشتیم برا این هیچکدومو نمیشناسم و نمی خوام که بشناسم.چون اباهتم از بین میره.هر چی نباشه دو ترم بالاتریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط مائده-مژگان  |