تبليغاتX
ناگفته ها -
خاطره-شعر-هر چی که بخوای

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

نمیدونم از کجا شروع کنم.این چند روز خیلی پر حادثه بود.اولیش اینکه دکتر کاتوزیان

 

 رو از نزدیک دیدم اونم با خانمش.دانشگاه سخنرانی داشت.اونروز هم مثل همیشه

 

 کلاس ادبیات و خواب موندم چهارشنبه بود.برا ساعت 10 یه کلاس دیگه داشتم که

 

 ساعت 9.30 با صدای وینگ وینگ تلفن از خواب پریدم.مژگان بود که گفت زودی

 

بیا.بهش گفتم ok ولی خیال رفتن نداشتم چون شب قبلش ساعت 3-4 صبح خوابیدم

 

اصلا نمیشد با خودم کنار بیام که از تخت خواب دل بکنم.ولی تا مژگان گفت میره

 

 امفی تاتر چون همه رفتن اونجا تازه یادم افتاد که کاتوزیان قرار بیاد دانشگاه.از جام

 

پریدم تا حدی که خودمم باورم نشد.تازشم تو تاریخ سابقه نداشت اقدر سریع حاضر

شم.یه ربع بعد بودم دم در خونه.فقط یه ربع بعدها  کلاس 10 هم تشکیل نشد چون

 

 کسی نبود که بخواد تو کلاس بمونه .تمام کلاسای دانشکده ی ما خالی بود.انقد خالی

 

 که حتی یه ادم هم تو کل دانشکده نبود.اخه اکثر کتابای حقوقی ما از کاتوزیانه.امفی

 

 تاتر هم که ماشالا پر بود از بچه های دانشکده ی ما  دیگه جا برا خود انسانی ها

 

 نبود.فکر هم نکنم براشون جالب باشه که بخوان کاتوزیان رو از نزدیک ببیننش اخه

 

 اصلا نمیشناسن.دلم میخواست از همون فاصله ی کم بزنم تو دهن کاتوزیان و بهش

 

 بگم حالم از مباحث حقوقیتون  بهم میخوره.مخصوصا حقوق اساسی که اون ترم

 

 داشتم و پاس نشدم

دقیقا همون چهارشنبه غروب یکی رو دیدم که اصلا دوست نداشتم دیگه ببینمش

 

اولش نشناختم ولی بعد از چند لحظه ی کوتاه.به اندازه ی پلک بهم زدن یادم

 

افتاد.دلم می خواست برگردم دوباره ببینمش ولی نه که بر نگشتم قدمام تند ترم

 

شد کاش اون حرفا رو نزده بودم.این تیکه هیچ وقت از یادم نمیره.

 

(به نستعلیق ابروی بهم پیوسته ات سوگند

 

مرا جان می دهی....

 

بقیش یادم نمونده !!!!!!!!!

 

کاش میذاشتم شعراشو به اسمه من بده جشنواره ولی نه اگه دوباره قرار بود تصمیم

 

 بگیرم همون کارو میکردم.وقتی دیدم سرخ شده  دلم می خواست زمین دهن باز کنه و

 

 برم اون زیر زیرا.ولی دهن که باز نکرد مسیرشم طولانی تر شد انگار یه عمر طول

 

 کشید تا رد شم.یه لحظه از خودم بدم اومد ولی حق با من بود.من و اون باهم فرق

 

 داشتیم.تمام راه داشتم بهش فکر میکردم به اینکه یه روزی فکر میکردم حاضر نمیشم

 

 از دستش بدم و چند روز بعد که نمی خواستم بهش فکر کنم.به روز اولی که دیدمش و

 

 روز اخری که دیگه نمی خواستم ببینمش.به شعرایی که خونده بود.

 

(مردم خیال میکنند که هستم ولی بگو

 

وقتی که نیستی تو کنارم چه بودنی

 

در خواب هم محال شده فکر اینکه تو

 

یلدای گیسوان مرا شانه میزنی )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط مائده-مژگان  |