تبليغاتX
ناگفته ها -
خاطره-شعر-هر چی که بخوای

انگار این که من هر جا میرم یه اتفاق خارق العاده میفته صد در صدی شده اون از

 اون هفته که داشتم غرق میشدم.اینم از دیروز نمایشگاه کتاب که با دانشگاه

رفتیم.چهارشبنه برا خوابیدن با مژگان رفتیم خوابگاه.خیلی جالب بود.تا 2 با صبا

بیدار موندم و 4 فاطی صدام زد.دلم میخواست خفش کنم.خوابم

 میومد.خواب....خواب....خواب....

 

تو دلم کلی به صبا فحش دادم  ساعت 4.30 بودیم دم در خوابگاه ولی ساعت 7

صبح حرکت کردیم راه 2 ساعته رو 7 ساعت طول کشید که برسیم راننده ماشینو

 با لاک پشت اشتباه گرفته بود  تو راه مردم.این از راه.ساعت 6 غروب قرار

 گذاشتیم که خیابون 17 ماشین رو ببینیم.ولی کل خیابون 17 که خوبه حتی

16-18-19 رو هم که گشتیم ندیدیمشون  زیر گذر رو حدود 4-5 بار ازش گذشتیم

دیگه داشتم خفه میشدم که یهو ماشین اقتصادیها رو دیدیم.انگار تازه به تنم جان

افتاده بود  نشستیم تو و تا جایی که میشد اب خوردم.تو راحتیه محض بودیم که یهو

 خانم .... از مسئولامون بهم زنگ زد و گفت کجایین که گفتم تو ماشینه اقتصاد

 هستیم.گفت خیابون چند گفتم 17.گفت بیاین بالاتر به ما میرسین.من و مگانی هم

نیست که بچه های تابعی هستیم.دوباره کوله بار رو بستیم و کتابا رو گرفتیم که

بریم.ولی بازم نیافتیم.انگار اب شده بودن.هی میگشتیم هی نبودن.بازم برگشتیم

سمت ماشین اقتصاد که اونم از دست ندیم.با هزار مکافات تونستم خانم .... رو

 بگیرم که دیدم خانم دست پیش رو گرفته که پس نیفته.بهم میگه ما حرکت کردیم

 ولی برا شنبه به دکتر کلانتری(رئیس دانشکده)گزارش میکنم.دلم میخواست هر

 چی فحش که تا حالا یادم دادن نثارش کنم  ولی کوتاه اومدم و گفتم قبل از اینکه

 شما زحمت بکشی خودم اینکار رو میکنم.اقای...(مسئول اقتصادیها)شمارشو

 گرفت و بهش زنگید.هر چی تو دهنش بود بهش گفت.منم دلم خنگ شد.مژگانم که

فقط نق نق میکرد.ولی راه برگشت خیلی خوش گذشت حدود 3 صبح رسیدیم

 خونه.تمامه امروز رو خواب بودم.

 

سه شنبه میان ترم دارم.کل جزوه با یه فصل کتاب.که هیچی نخوندم قرار شد فردا

 با مژگان باهم بخونیم.تا چه شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط مائده-مژگان  |